زبان دانی آمد به صاحبدلی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب دوم

زباندانی آمد بصاحبدلیکه محکم فرومانده‌ام در گلی

یکی سفله را ده درم بر منستکه دانگی ازو بر دلم ده منست

همه شب پریشان ازو حال منهمه روز چون سایه دنبال من

بکرد از سخنهای خاطر پریشدرون دلم چون در خانه ریش

خدایش مگر تا ز مادر بزادجز این ده درم چیز دیگر نداد

ندانسته از دفتر دین الفنخوانده بجز باب لاینصرف

خور از کوه یک روز سر بر نزدکه این قلتبان حلقه بر در نزد

در اندیشه‌ام تا کدامم کریماز آن سنگدل دست گیرد بسیم

شنید این سخن پیر فرخ نهاددرستی دو، در آستینش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گویبرونرفت از آنجا چو زر تازه روی

یکی گفت شیخ این ندانی که کیست؟بر او گر بمیرد نباید گریست

گدائی که بر شیر نر زین نهدابوزید را اسب و فرزین نهد

بر آشفت عابد که خاموش باشتو مرد زبان نیستی، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتمز خلق آبرویش نگه داشتم

و گر شوخ چشمی و سالوس کردالا تا نپنداری افسوس کرد

که خود را نگه داشتم آبرویز دست چنان گر بزی یافه گوی

بد و نیک را بذل کن سیم و زرکه این کسب خیرست، و آن دفع شر

خنک آنکه در صحبت عاقلانبیاموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و رایست و تدبیر و هوشبعزت کنی پند سعدی بگوش

که اغلب، درین شیوه دارد مقالنه در چشم و زلف و بناگوش و خال