کسی دید صحرای محشر به خواب
کلیات سعدی — بوستان — باب دوم
کسی دید صحرای محشر بخوابمس تفته روی زمین ز آفتاب
همی برفلک شد ز مردم خروشدماغ از تبش می برآمد بجوش
یکی شخص ازین جمله در سایهایبگردن بر از خلد پیرایهای
بپرسید کای مجلس آرای مردکه بود اندرین مجلست پایمرد؟
رزی داشتم بر در خانه گفتبسایه درش نیکمردی بخفت
درین وقت نومیدی آن مرد راستگناهم ز دادار داور بخواست
که یارب برین بنده بخشایشیکزو دیدهام وقتی آسایشی
چگفتم چو حل کردم این راز رابشارت خداوند شیراز را
که جمهور در سایهٔ همتشمقیمند و بر سفرهٔ نعمتش
درختیست مرد کرم بارداروزو بگذری هیزم کوهسار
حطب را اگر تیشه بر پی زننددرخت برومند را کی زنند؟
بسی پای دار ای درخت هنرکه هم میوه داری و هم سایهور
بگفتیم در باب احسان بسیولیکن نه شرطست با هر کسی
بخور مردم آزار را خون و مالکه از مرغ بد کَنده به پر و بال
یکی را که با خواجهٔ تست جنگبدستش چرا میدهی چوب و سنگ؟
برانداز بیخی که خار آورددرختی بپرور که بار آورد
کسی را بده پایهٔ مهترانکه بر کهتران سر ندارد گران
مبخشای بر هر کجا ظالمیستکه رحمت برو جور بر عالمیست
جهانسوز را کشته بهتر چراغیکی به در آتش که خلقی بداغ
هر آنکس که بر دزد رحمت کندببازوی خود کاروان میزند
جفا پیشگانرا بده سر ببادستم بر ستم پیشه عدلست و داد
هر آنگه که بر دزد رحمت کنیببازوی خود کاروان میزنی