یکی را پسر گم شد از راحله
کلیات سعدی — بوستان — باب دوم
یکی را پسر گم شد از راحلهشبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافتبتاریکی آن روشنائی نیافت
چو آمد بر مردم کاروانشنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم بدوستهر آنکس که پیش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پی هرکسندکه باشد که روزی بمردی رسند
برند از برای دلی بارهاکشند از برای گلی خارها