یکی رفت و دینار از او صد هزار

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب دوم

یکی رفت و دینار ازو صد هزارخلف برد صاحبدلی هوشیار

نه چون ممسکان دست بر زر گرفتچو آزادگان دست ازو بر گرفت

ز درویش خالی نبودی درشمسافر بمهمانسرای اندرش

دل خویش و بیگانه خرسند کردنه همچون پدر سیم و زر بند کرد

ملامت کنی گفتش ای باد دستبیکره پریشان مکن هرچه هست

بسالی توان خرمن اندوختنبیکدم نه مردی بود سوختن

چو در دست تنگی نداری شکیبنگه دار وقت فراخی حسیب

بدختر چه خوش گفت بانوی دهکه روز نوا برگ سختی بنه

همه وقت بردار مشک و سبویکه پیوسته در ده روان نیست جوی

بدنیا توان آخرت یافتنبزر، پنجهٔ شیر بر تافتن

بیکبار بر دوستان زر مپاشوز آسیب دشمن باندیشه باش

اگر تنگدستی مرو پیش یارو گر سیم داری بیا و بیار

اگر روی بر خاک پایش نهیجوابت نگوید بدست تهی

خداوند زر برکند چشم دیوبدام آورد صخَر جنی بریو

تهی دست، در خوبرویان مپیچکه بی سیم مردم نیرزند هیچ

بدست تهی بر نیاید امیدبزر برکنی چشم دیو سپید

و گر هرچه یابی بکف برنهیکفت وقت حاجت بماند تهی

گدایان بسعی تو هرگز قوینگردند، ترسم تو لاغر شوی

چو مناع خیر این حکایت بگفتز غیرت جوانمرد را رگ نخفت

پراکنده دل گشت از آن عیبجویبر آشفت و گفت ای پراکنده گوی

مرا دستگاهی که پیرامنستپدر گفت میراث جد منست

نه ایشان بخست نگه داشتندبحسرت بمردند و بگذاشتند؟

بدستم نیفتاد مال پدر؟که بعد از من افتد بدست پسر

همان به که امروز مردم خورندکه فردا پس از من بیغما برند

خور و پوش و بخشای و راحت رساننگه می چه داری ز بهر کسان

برند از جهان با خود اصحاب رایفرو مایه ماند بحسرت بجای

زر و نعمت اکنون بده کان تستکه بعد از تو بیرون ز فرمان تست

بدنیا توانی که عقبی خریبخر جان من ورنه حسرت بری

زر و ناز و نعمت نماند بسیمگر کاین حکایت نگفتت کسی؟

در این روزها زاهدی با پسرشنیدم که میگفت جان پدر

مجرد رو خانه پرداز باشجوانمرد دنیا برانداز باش

پسر پیش بین بود و کار آزمایپدر را ثنا گفت کای نیکرای

زر و نعمت آید کسی را بکارکه دیوار عقبی کند زر نگار

چنان خورد و بخشید کاهل نظرندیدند از آن عین با او اثر

بآزاد مردی ستودش کسیکه در راه حق سعی کردی بسی

همی گفت سر در گریبان خجلچه کردم که بروی توان بست دل؟

امیدی که دارم بفضل خداستکه بر سعی خود تکیه کردن خطاست

طریقت همینست کاهل یقیننکو کار بودند و تقصیر بین

مشایخ همه شب دعا خوانده‌اندسحرگاه سجاده افشانده‌اند

مقامات مردان بمردی شنونه از سعدی، از سهروردی شنو

مرا شیخ دانای مرشد شهابدو اندرز فرمور بر روی آب

یکی آنکه در جمع بدبین مباشدویم آنکه در نفس خودبین مباش

شنیدم که بگریستی شیخ زارچو برخواندی آیات اصحاب نار

شبی دانم از هول دوزخ نخفتبگوش آمدم صبحگاهی که گفت

چه بودی که دورخ زمین پر شدیمگر دیگرانرا رهائی بدی

کسی گوی دولت ز میدان ربودکه در بند آسایش خلق بود