رئیس دهی با پسر در رهی
کلیات سعدی — بوستان — باب سوم
رئیس دهی با پسر در رهیگذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبرقباهای اطلس کمرهای زر
یلان کماندار نخجیر زنغلامان ترکش کش تیر زن
یکی در برش پرنیانی قباهیکی بر سرش خسروانی کلاه
پسر کانهمه شوکت و پایه دیدپدر را بغایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریختز هیبت بپیغولهٔ در گریخت
پسر گفتش آخر بزرگ دهیبسر داری از سر بزرگان مهی
چبودت که ببریدی از جان امید؟بلرزیدی از باد هیبت چو بید
بلی، گفت سالار و فرماندهمولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاندکه در بارگاه ملک بودهاند
تو ای بیخبر همچنان در دهیکه بر خویشتن منصبی مینهی
نگفتند حرفی زبان آورانکه سعدی نگوید مثالی بر آن
مگر دیده باشی که در باغ و راغبتابد بشب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروزچبودت که بیرون نیائی بروز؟
ببین کاتشی کرمک خاکزادجواب از سر روشنائی چه داد
که من روز و شب جز بصحرا نیمولی پیش خورشید پیدا نیم