شکر لب جوانی نی آموختی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

شکر لب جوانی نی آموختیکه دلها در آتش چو نی سوختی

پدر بارها بانگ بر وی زدیبتندی و آتش در آن نی زدی

شبی بر ادای پسر گوش کردسماعش پریشان و مدهوش کرد

همی گفت و بر چهره افکنده خویکه آتش بمن در زد این بار نی

ندانی که شوریده حالان مستچرا برفشانند در رقص دست

گشاید دری بر دل از وارداتفشاند سر دست بر کاینات

حلالش بود رقص بر یاد دوستکه هر آستینیش جانی دروست

گرفتم که مردانهٔ در شنابرهنه توانی زدن دست و پا

بکن خرقه نام و ناموس و زرقکه عاجز بود مرد با جامه غرق

تعلق حجابست و بی حاصلیچو پیوندها بگسلی واصلی