میان دو عمزاده وصلت فتاد

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

میان دو عمزاده وصلت فتاددو خورشید سیمای مهتر نژاد

یکی را بغایت خوش افتاده بوددگر نافرو سرکش افتاده بود

یکی خلق و لطف پریوار داشتیکی روی در روی دیوار داشت

یکی خویشتن را بیاراستیدگر مرگ خویش از خدا خواستی

پسر را نشاندند پیران دهکه مِهرت برو نیست مَهرش بده

بخندید و گفتا بصد گوسفندتغابن نباشد رهائی ز بند

بناخن پریچهره میکند پوستکه هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟

نه صد گوسفندم که سیصد هزارنباید بنادیدن روی یار

ترا هرچه مشغول دارد ز دوستاگر راست خواهی دلارامت اوست

یکی پیش شوریده حالی نبشتکه دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟

بگفتا مپرس از من این ماجراپسندیدم آنچ او پسندد مرا

کند ترک مهر و وفا و وصولمرا زآن چه گر رد کند و قبول

بتا همچنین زندگانی کنمجفا بینم و مهربانی کنم