کسی گفت پروانه را کای حقیر

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

کسی گفت پروانه را کای حقیربرو دوستی در خور خویش گیر

رهی رو که بینی طریق رجاتو و مهر شمع از کجا تا کجا؟

سمندر نهٔ گرد آتش مگردکه مردانگی باید آنگه نبرد

ز خورشید پنهان شود موش کورکه جهلست با آهنین پنجه زور

کسیرا که دانی که خصم تو اوستنه از عقل باشد گرفتن بدوست

ترا کس نگوید نکو میکنیکه جان در سر کار او میکنی

گدائی که از پادشه خواست دختقفا خورد و سودای بیهوده پخت

کجا در حساب آرد او چون تو دوستکه روی ملوک و سلاطین دروست

مپندار کو در چنان مجلسیمدارا کند با چو تو مفلسی

و گر با همه خلق نرمی کندتو بیچارهٔ با تو گرمی کند

نگه کن که پروانهٔ سوزناکچگفت، ای عجب گر بسوزم چباک؟

مرا چون خلیل آتشی در دلستکه پنداری این شعله بر من گلست

نه دل دامن دلستان میکشدکه مهرش گریبان جان میکشد

نه خود را بر آتش بخود میزنمکه زنجیر شوقست در گردنم

مرا همچنان دور بودم که سوختنه این دم که آتش بمن در فروخت

نه آن میکند یار در شاهدیکه با او توان گفتن از زاهدی

که عیبم کند بر تولای دوست؟که من راضیم کشته در پای دوست

مرا بر تلف حرص دانی چراست؟چو او هست اگر من نباشم رواست

بسوزم که یار پسندیده اوستکه در وی سرایت کند سوز دوست

مرا چند گوئی که در خورد خویشحریفی بدست آر همدرد خویش؟

بدان ماند اندرز شوریده حالکه گوئی بکژدم گزیده منال

کسی را نصیحت مگو ای شگفتکه دانی که در وی نخواهد گرفت

ز کف رفته بیچارهٔ را لگامنگویند کاهسته ران ای غلام

چه نغز آمد این نکته در سندبادکه عشق آتشست – ای پسر – پند باد

بباد آتش تیز برتر شودپلنگ از زدن کینه ورتر شود

چو نیکت بدیدم بدی میکنیکه رویم فرا چون خودی میکنی

ز خود بهتری جوی و فرصت شمارکه با چون خودی گم کنی روزگار

پی چون خودی خودپرستان روندبکوی خطرناک مستان روند

من اول که این کار سر داشتمدل از سر بیکبار برداشتم

سر انداز در عاشقی صادقستکه بد زَهره بر خویشتن عاشقست

اجل ناگهی در کمینم کُشدهمان به که آن نازنینم کُشد

چو بی شک نبشتست بر سر هلاکبدست دلارام خوشتر هلاک

نه روزی ببیچارگی جان دهی؟همان به که در پای جانان دهی