یکی خرده بر شاه غزنین گرفت

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

یکی خرده بر شاه غزنین گرفتکه حسنی ندارد ایاز ای شگفت

گلی را که نه رنگ باشد نه بویغریبست سودای بلبل بر اوی

بمحمود گفت این حکایت کسیبپیچید از اندیشه بر خود بسی

که عشق من ای خواجه بر خوی اوستنه بر قد و بالای نیکوی اوست

شنیدم که در تنگنائی شتربیفتاد و بشکست صندوق دُر

بیغما ملک آستین برفشاندوز آنجا بتعجیل مرکب براند

سواران پی در و مرجان شدندز سلطان بیغما پریشان شدند

نماند از وشاقان گردنفرازکسی در قفای ملک جز ایاز

نگه کرد کای دلبر پیچ پیچز یغما چه آوردهٔ؟ گفت هیچ

من اندر قفای تو می‌تاختمز خدمت بنعمت نپرداختم

گرت قربتی هست در بارگاهبخلعت مشو غافل از پادشاه

خلاف طریقت بود کاولیاتمنا کنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوستتو در بند خویشی نه در بند دوست

ترا تا دهن باشد از حرص بازنیاید بگوش دل از غیب راز

حقیقت سرائیست آراستههوا و هوس گرد برخاسته

نبینی که جائی که برخاست گردنبیند نظر گرچه بیناست مرد