یکی شاهدی در سمرقند داشت

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب سوم

یکی شاهدی در سمرقند داشتکه گفتی بجای سمر قند داشت

جمالی گرو برده از آفتابز شوخیش بنیاد تقوی خراب

تعالی‌الله از حسن تا غایتیکه پنداری از رحمتست آیتی

همیرفتی و دیده‌ها در پیشدل دوستان کرده جان بر خیش

نظر کردی این دوست در وی نهفتنگه کرد باری بتندی و گفت

که ای خیره سر چند پوئی پیمندانی که من مرغ دامت نیم؟

گرت بار دیگر ببینم بتیغچو دشمن ببرم سرت بیدریغ

کسی گفتش اکنون سر خویش گیرازین سهلتر مطلبی پیش گیر

نپندارم این کام حاصل کنیمبادا که جان در سر دل کنی

چو مفتون صادق ملامت شنیدبدرد از درون نالهٔ برکشید

که بگذار تا زخم تیغ هلاکبغلتاندم لاشه در خون و خاک

مگر پیش دشمن بگویند و دوستکه این کشته دست و شمشیر اوست

نمی‌بینم از خاک کویش گریزببیداد گو آبرویم بریز

مرا توبه فرمائی ای خودپرستترا توبه زین گفت اولیترست

ببخشای بر من که هرچ او کندو گر قصد خونست نیکو کند

بسوزاندم هر شبی آتششسحر زنده گردم ببوی خوشش

اگر میرم امروز در کوی دوستقیامت زنم خیمه پهلوی دوست

مده تا توانی در این جنگ پشتکه زنده است سعدی که عشقش بکشت