خدا را ندانست و طاعت نکرد

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب ششم

خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد

قناعت توانگر کند مرد راخبر کن حریص جهانگرد را

سکونی بدست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نبات

مپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو می‌پروری میکشی

خردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرند

کسی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کرد

خور و خواب تنها طریق ددستبرین بودن آیین نابخردست

خنک نیکبختی که در گوشهٔبدست آرد از معرفت توشهٔ

بر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل برو اختیار

ولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حور

تو خود را از آن در چه انداختیکه چَه را ز ره باز نشناختی

بر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بستهٔ سنگ آز؟

گرش دامن از چنگ شهوت رهاکنی، رفت تا سدرةالمنتهی

بکم کردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کرد

کجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلک

نخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آنگه ملک خویی اندیشه کن

تو بر کرهٔ توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سر

که گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریخت

باندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی؟

درون جای قوتست و ذکر و نفستو پنداری از بهر نانست و بس

کجا ذکر گنجد در انبان آزبسختی نفس میکند پا دراز

ندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهی

دو چشم و شکم پر نگردد بهیچتهی بهتر این روده پیچ پیچ

چو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید

همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پروی

بدین ای فرومایه دنیا مخرتو خر را بانجیل عیسی مخر

مگر می‌نبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن بدام

پلنگی که گردن کشد بر وحوشبدام افتد از بهر خوردن چو موش

چو موش آنکه نان و پنیرش خوریبدامش درافتی و تیرش خوری