یکی را به چوگان مه دامغان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب نهم

یکیرا بچوگان مِه دامغانبزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بیقراری نیارست خفتبرو پارسائی گذر کرد و گفت

بشب گر ببردی بر شحنه سوزگناه آبرویش نبردی بروز

کسی روز محشر نگردد خجلکه شبها بدرگه برد سوز دل

اگر هوشمندی ز داور بخواهشب توبه تقصیر روز گناه

هنوز از سر صلح داری چه بیم؟در عذرخواهان نبندد کریم

کریمی که آوردت از نیست هستعجب گر بیفتی نگیردت دست

اگر بندهٔ دست حاجت برآرو گر شرمسار آب حسرت ببار

نیامد برین در کسی عذر خواهکه سیل ندامت نشستش گناه

نریزد خدای آبروی کسیکه ریزد گناه آب چشمش بسی