بتی دیدم از عاج در سومنات

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روانبدیدار آن صورت بی روان

طمع کردن رایان چین و چگلچو سعدی وفا زان بت سنگدل

زبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجراکه حییّ جمادی پرستد چرا؟

مغی را که با من سر و کار بودنکو گوی و همحجره و یار بود

بنرمی بپرسیدم ای برهمنعجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرندمقید بچاه ظلالت درند

نه نیروی دستش، نه رفتار پایورش بفکنی بر نخیرد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست؟وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

برین گفتم آن دوست دشمن گرفتچو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغانرا خبر کرد و پیران دیرندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوانچو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن راه کژ پیششان راست بودره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدلستبنزدیک بی‌دانشان جاهلست

فرو ماندم از چاره همچون غریقبرون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل بکین اندرستسلامت بتسلیم و لین اندرست

مهین برهمن را ستودم بلندکه ای پیر تفسیر استاو زند

مرا نیز با نقش این بت خوشستکه شکلی خوش و قامتی دلکشست

بدیع آیدم صورتش در نظرولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عنقریببد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعهٔنصیحتگر شاه این بقعهٔ

چه معنیست در صورت این صنم؟که اول پرستندگانش منم

عبادت بتقلید گمراهیستخنک رهرویرا که آگاهیست

برهمن ز شادی برافروخت رویپسندید و گفت ای پسندیده گوی

سؤالت صوابست و فعلت جمیلبمنزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفربتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از اینجا که هستبرآرد بیزدان دادار دست

و گر خواهی امشب همین جا بباشکه فردا شود سرّ این بر تو فاش

شب آنجا ببودم بفرمان پیرچو بیژن بچاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت درازمغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آببغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیمکه بردم در این شب عذابی الیم

همه شب درین قید غم مبتلایکم دست بر دل یکی بر دعا

که ناگه دهلزن فرو کوفت کوسبخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلافبر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوختهبیک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته رویبدیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نمانددر آن بتکده جای درزن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مستکه ناگاه تمثال برداشت دست

بیک بار از ایشان برآمد خروشتو گفتی که دریا برآمد بجوش

چو بتخانه خالی شد از انجمنبرهمن نگه کرد خندان بمن

که دانم ترا بیش مشکل نماندحقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندرو محکمستخیال محال اندرو مدغمست

نیارستم از حق دگر هیچ گفتکه حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دستنه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی بسالوس گریان شدمکه من زانچه گفتم پشیمان شدم

بگریه دل کافران کرد میلغجب نیست سنگ ار بگردد بسیل

دویدند خدمت کنان سوی منبعزت گرفتند بازوی من

شدم عذر گویان بر شخص عاجبکرسی زر کوفت بر تخت ساج

بُتک را یکی بوسه دادم بدستکه لعنت برو باد و بر بت پرست

بتقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امیننگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبیدویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبریکی پرده دیدم مکلل بزر

پس پرده مطرانی آذر پرستمجاور سر ریسمانی بدست

بفورم در آن حال معلوم شدچو داود کآهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمانبر آرد صنم دست فریاد خوان

برهمن شد از روی من شرمسارکه شنعت بود بخیه بر روی کار

بتازید و من در پیش تاختمنگونش بچاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمنبماند، کند سعی در خون من

پسندد که از من برآید دمارمبادا که رازش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر یافتیز دستش برآور چو دریافتی

که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنرنخواهد ترا زندگانی دگر

و گر سر بخدمت نهد بر درتاگر دست یابد ببرد سرت

فریبنده را پای در پی منهچو رفتی و دیدی امانش مده

تمامش بکشتم بسنگ آن خبیثکه از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغائی انگیختمرها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدیز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزایچو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتیگریز از محلت که گرم اوفتی

بچاپکتر از خود مینداز تیرچو افتاد، دامن بدندان بگیر

در اوراق سعدی چنین پند نیستکه چون پای دیوار کندی مایست

بهند آمدم بعد از آن رستخیزوز آنجا براه یمن تا حجیز

از آن جمله سختی که بر من گذشتدهانم جز امروز شیرین نگشت

در اقبال و تأیید بوبکر سعدکه مادر نزاید چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدمدرین سایه گستر پناه آمدم

دعاگوی این دولتم بنده‌وارخدایا تو این سایه پاینده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ریشکه در خورد اکرام و انعام خویش

کی این شکر نعمت بجای آورمو گر پای گردد بخدمت سرم؟

فرج یافتم بعد از آن بندهاهنوزم بگوشست از آن پندها

یکی آنکه هرگه که دست نیازبرآرم بدرگاه دانای راز

بیاد آید آن لعبت چینیمکند خاک در چشم خود بینیم

بدانم که دستی که برداشتمبنیروی خود بر نیفراشتم

نه صاحبدلان دست برمیکشندکه سر رشته از غیب درمیکشند

در خیر بازست و طاعت، ولیکنه هر کس تواناست بر فعل نیک

همینست مانع که در بارگاهنشاید شدن جز بفرمان شاه

کلید قدر نیست در دست کستوانای مطلق خدایست و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راستترا نیست منت خداوند راست

چو در غیب نیکو نهادت سرشتنیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدیدهمانکس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که ملک تو ویران کندنخست از تو خلقی پریشان کند

و گر باشدش بر تو بخشایشیرساند بخلق از تو آسایشی

تکبر مکن بر ره راستیکه دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنویبمردان رسی گر طریقت روی

مقامی بیابی گرت ره دهندکه بر خوان عزت سماطت نهند

ولیکن نباید که تنها خوریز درویش درمنده یاد آوری

فرستی مگر رحمتی در پیمکه بر کردهٔ خویش واثق نیم

بسی چون تو گردیدم اندر بلادبتان دیده‌ام بی خبر چون جماد

پس ای بنده تو بندگی کن براستترا نیست قدرت خداوند راست