شنیدم که طغرل شبی در خزان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبان

ز باریدن برف و باران و سیلبلرزش در افتاده همچون سهیل

دلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوش

دمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم بدست غلام

درین بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزید

وشاقی پریچهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشت

تماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یاد

قبا پوستینی گذشتش بگوشز بدبختیش در نیامد بدوش

مگر رنج سرما برو بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزود

نگه کن چو سلطان بغفلت بخفتکه چوبکزنش بامدادان چگفت

مگر نیکبختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟

ترا شب بعیش و طرب میرودچه دانی که بر ما چه شب میرود؟

فرو برده سر کاروانی بدیگچه از پا فرو رفتگانش بریگ

بدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آب

توقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سست

تو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروان

چه هامون و کوهت چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حال

ترا کوه پیکر هیون میبردپیاده چه دانی که خون میخورد؟

بآرام دل خفتگان در بنهچه دانند حالُ کم گرسنه؟