نداند کسی قدر روز خوشی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

نداند کسی قدر روز خوشیمگر روزی افتد بسختی کشی

زمستان درویش در تنگسالچه سهلست پیش خداوند مال

سلیمی که یکچند نالان نخفتخداوند را شکر صحت نگفت

چو مردانه‌رو باشی و تیز پایبشکرانه با کُند پایان بپای

بپیر کهن بر ببخشد جوانتوانا کند رحم بر ناتوان

چه دانند جیحونیان قدر آب؟ز واماندگان پرس در آفتاب

عرب را که در دجله باشد قعودچه غم دارد از تشنگان زرود؟

کسی قیمت تندرستی شناختکه یک چند بیچاره در تب گداخت

ترا تیره شب کی نماید درازکه غلطی ز پهلو بپهلوی ناز؟

براندیش از افتان و خیزان تبکه رنجور داند درازای شب

ببانگ دهل خواجه بیدار گشتچه داند شب پاسبان چون گذشت؟