یکی را عسس دست بر بسته بود

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هشتم

یکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بود

بگوش آمدش در شب تیره رنگکه شخصی همی نالد از دست تنگ

شنید این سخن دزد مسکین و گفتز بیچارگی چند نالی بخفت

برو شکر یزدان کن ای تنگدستکه دستت عسس تنگ بر هم نبست

مکن ناله از بینوائی بسیچو بینی ز خود بینواتر کسی

بگوش آمدش ناگهان از پسیکه می‌نالد از تنگدستی کسی

بخندید دزد تبه رای و گفتتو باری ز دوران چه نالی؟ بخفت