یکی خوب خلق و خلق پوش بود

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم

یکی خوب خُلق و خَلق پوش بودکه در مصر یک چند خاموش بود

خردمند مردم ز نزدیک و دوربگردش چو پروانه جویان نور

تفکر شبی با دل خویش کردکه پوشیده زیر زبانست مرد

اگر همچنین سر بخود در برمچه دانند مردم که دانشورم؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوستکه در مصر نادانتر از وی هموست

حضورش پریشان شد و کار زشتسفر کرد و بر طاق مسجد نبشت

در آیینه گر خویشتن دیدمیببی دانشی پرده ندریدمی

چنین زشت از آن پرده برداشتمکه خود را نکو روی پنداشتم

کم آواز را باشد آوازه تیزچو گفتی و رونق نماندت گریز

ترا خامشی ای خداوند هوشوقارست و، نااهل را پرده پوش

اگر عالمی هیبت خود مبرو گر جاهلی پردهٔ خود مدر

ضمیر دل خویش منمای زودکه هرگه که خواهی توانی نمود

ولیکن چو پیدا شود راز مردبکوشش نشاید نهان باز کرد

قلم سِرّ سلطان چه نیکو نهفتکه تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهایم خموشند گویا بشرزبان بسته بهتر که گویا بِشر

چو مردم سخن گفت باید بهوشو گرنه شدن چون بهایم خموش

بنطقست و عقل آدمیزاده فاشچو طوطی سخنگوی نادان مباش

بنطق آدمی بهترست از دوابدواب از تو به گر نگوئی صواب