یکی صورتی دید صاحب جمال

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم

یکی صورتی دید صاحب جمالبگردیدش از شورش عشق حال

برانداخت بیچاره چندان عرقکه شبنم بر اردیبهشتی ورق

گذر کرد بقراط بر وی سواربپرسید کاین را چه افتاد کار؟

کسی گفتش این عابدی پارساستکه هرگز خطائی ز دستش نخاست

رود روز و شب در بیابان و کوهز صحبت گریزان، ز مردم ستوه

ربودست خاطر فریبی دلشفرو رفته پای نظر در گلش

چو آید ز خلقش ملامت بگوشبگرید که چند از ملامت؟ خموش

مگوی ار بنالم که معذور نیستکه فریادم از علتی دور نیست

نه این نقش دل می‌رباید ز دستدل آن میرباید که این نقش بست

شنید این سخن مرد کار آزمایکهن سال پروردهٔ پخته رای

بگفت ارچه صیت نکوئی رودنه با هر کسی هرچه گوئی رود

نگارنده را خود همین نقش بودکه شوریده را دل بیغما ربود؟

چرا طفل یکروزه هوشش نبرد؟که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد

محقق همان بیند اندر ابلکه در خوبرویان چین و چگل

نقابیست هر سطر من زین کتیبفرو هشته بر عارضی دل فریب

معانیست در زیر حرف سیاهچو در پرده معشوق و در میغ ماه

در اوراق سعدی نگنجد ملالکه دارد پس پرده چندین جمال

مرا کاین سخنهاست مجلس فروزجو آتش درو روشنائی و سوز

برنجم ز خصمان اگر برطپندکزین آتش پارسی در تبند