یکی ناسزا گفت در وقت جنگ

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب هفتم

یکی ناسزا گفت در وقت جنگگریبان دریدند وی را بچنگ

قفاخورده عریان و گریان نشستجهاندیدهٔ گفتش ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهندریده ندیدی چو گل پیرهن

سراسیمه گوید سخن بر گزافچو طنبور بی مغز بسیار لاف

نبینی که آتش زبانست و بس؟بآبی توان کشتنش در نفس

اگر هست مرد از هنر بهره‌ورهنر خود بگوید نه صاحب هنر

اگر مشک خالص نداری مگویورت هست خود فاش گردد ببوی

بسوگند گفتن که زر مغربیستچه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

بگویند از این حرف گبران هزارکه سعدی نه اهلست و آمیزگار

روا باشد ار پوستینم درندکه طاقت ندارم که مغزم برند