بزرگی هنرمند آفاق بود

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

بزرگی هنرمند آفاق بودغلامش نکوهیده اخلاق بود

ازین خفرگی موی کالیدهٔبدی سر که در روی مالیدهٔ

چو ثعبانش آلوده دندان بزهرگرو برده از زشترویان شهر

مدامش بروی آب چشم سبلدویدی ز بوی پیاز بغل

گره وقت پختن بر ابرو زدیچو پختند با خواجه زانو زدی

دمادم بنان خوردنش هم نشستو گر مردی آبش ندادی بدست

نه گفت اندرو کار کردی نه چوبشب و روز ازو خانه در کند و کوب

گهی خار و خس در ره انداختیگهی ماکیان در چه انداختی

ز سیماش وحشت فراز آمدینرفتی بکاری که باز آمدی

کسی گفت ازین بندهٔ بد خصالچه خواهی ادب، یا هنر، یا جمال؟

نیرزد وجودی بدین ناخوشیکه جورش پسندی و بارش کشی

منت بندهٔ خوب و نیکو سیربدست آرم، این را بنخاس بر

و گر یک پشیز آورد سر مپیچگرانست اگر راست خواهی بهیچ

شنید این سخن مرد نیکو نهادبخندید کای یار فرخ نژاد

بدست این پسر طبع و خویش ولیکمرا زو طبیعت شود خوی نیک

چو زو کرده باشم تحمل بسیتوانم جفا بردن از هر کسی

تحمل چو زهرت نماید نخستولی شهد گردد چو در طبع رُست