جوانی خردمند پاکیزه بوم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

جوانی خردمند پاکیزه بومز دریا برآمد بدربند روم

درو فضل دیدند و فقر و تمیزنهادند رختش بجایی عزیز

سر صالحان گفت روزی بمردکه خاشاک مسجد بیفشان و گرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنیدبرون رفت و بازش کس آنجا ندید

بر آن حمل کردند یاران و پیرکه پروای خدمت نبودش فقیر

دگر روز خادم گرفتش براهکه ناخوب کردی برأی تباه

ندانستی ای کودک خودپسندکه مردان ز خدمت بجائی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوزکه ای یار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاکمن آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پسکه پاکیزه به مسجد از خاک و خس

طریقت جز این نیست درویش راکه افکنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزینکه آن بام را نیست سُلمّ جز این