کسی راه معروف کرخی بجست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

کسی راه معروف کرخی بجستکه بنهاد معروفی از سر نخست

شنیدم که مهمانش آمد یکیز بیماریش تا بمرگ اندکی

سرش موی و رویش صفا ریختهبموئیش جان در تن آویخته

شب آنجا بیفکند و بالش نهادروان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتی شبان یکنفسنه از دست فریاد او خواب کس

نهادی پریشان و طبعی درشتنمی مرد و خلقی بحجت بکشت

ز فریاد و نالیدن و خفت و خیزگرفتند ازو خلق راه گریز

ز دیار مردم در آن بقعه کسهمان ناتوان ماند و معروف و بس

شنیدم که شبها ز خدمت نخفتچو مردان میان بست و کرد آنچه گفت

شبی بر سرش لشکر آورد خوابکه چند آورد مرد ناخفته تاب؟

بیکدم که چشمانش خفتن گرفتمسافر پراکنده گفتن گرفت

که لعنت برین نسل ناپاک بادکه نامند و ناموس و زرقند و باد

پلید اعتقادان پاکیزه پوشفریبندهٔ پارسائی فروش

چه داند لت انبانی از خواب مستکه بیچارهٔ دیده بر هم نبست؟

سخنهای منکر بمعروف گفتکه یکدم چرا غافل از وی بخفت

فرو خورد شیخ این حدیث از کرمشنیدند پوشیدگان حرم

یکی گفت معروف را در نهفتشنیدی که درویش نالان چگفت؟

برو زین سپس گو سر خویش گیرگرانی مکن جای دیگر بمیر

نکوئی و رحمت بجای خودستولی با بدان نیکمردی بدست

سر سفله را گرد بالش منهسر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نیکی ای نیکبختکه در شوره نادان نشاند درخت

نگویم مراعات مردم مکنکرم پیش نامردمان گم مکن

باخلاق نرمی مکن با درشتکه سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهی سگ حق شناسبسیرت به از مردم ناسپاس

ببرفاب رحمت مکن بر خسیسچو کردی، مکافات بر یخ نویس

ندیدم چنین پیچ بر پیچ کسمکن هیچ رحمت برین هیچکس

بخندید و گفت ای دلارام جفتپریشان مشو زین پریشان که گفت

گر از ناخوشی کرد بر من خروشمرا ناخوش از وی خوش آمد بگوش

جفای چنین کس نباید شنودکه نتواند از بیقراری غنود

چو خود را قویحال بینی و خوشبشکرانه بار ضعیفان بکش

اگر خود همین صورتی چون طلسمبمیری و اسمت بمیرد چو جسم

و گر پرورانی درخت کرمبر نیکنامی خوری لاجرم

نبینی که در کرخ تربت بسیستبجز گور معروف معروف نیست

بدولت کسانی سر افراختندکه تاج تکبر بینداختند

تکبر کند مرد حشمت پرستنداند که حشمت بحلم اندرست

چو بانوی قصر این ملامت بکردبرآمد خروش از دل نیکمرد