یکی پادشه‌زاده در گنجه بود

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب چهارم

یکی پادشه‌زاده در گنجه بودکه دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

بمسجد در آمد سرایان و مستمی اندر سر و ساتکینی بدست

بمقصوره در پارسائی مقیمزبانی دل آویز و قلبی سلیم

تنی چند بر گفت او مجتمعچو عالم نباشی کم از مستمع

چو بی عزتی پیشه کرد آن حرونشدند آن عزیزان خراب اندرون

چو منکر بود پادشه را قدمکه یارد زد از امر معروف دم؟

تحکم کند سیر بر بوی گلفرو ماند آواز چنگ از دهل

گرت نهی منکر برآید ز دستنشاید چو بیدست و پایان نشست

و گر دست قدرت نداری، بگویکه پاکیزه گردد باندرز خوی

چو دست و زبان را نماند مجالبهمت نمایند مردی رجال

یکی پیش دانای خلوت نشینبنالید و بگریست سر بر زمین

که باری برین رند ناپاک مستدعا کن که ما بی زبانیم و دست

دمی سوزناک از دلی با خبرقویتر که هفتاد تیغ و تبر

بر آورد مرد جهاندیده دستچگفت ایخداوند بالا و پست

خوشست این پسر وقتش از روزگارخدایا همه وقت او خوش بدار

کسی گفتش ای قدوهٔ راستیبر این بد چرا نیکوئی خواستی

چو بد عهد را نیک خواهی ز بهرچه بد خواستی بر سر خلق شهر؟

چنین گفت بینندهٔ تیز هوشچو سرّ سخن در نیابی مجوش

بطامات مجلس نیاراستمز داد آفرین توبه‌اش خواستم

که هرگه که بازآید از خوی زشتبعیشی رسد جاودان در بهشت

همین پنجروزست عیش مدامبترک اندرش عیشهای مدام

حدیثی که مرد سخن ساز گفتکسی زآنمیان با ملک باز گفت

ز وجد آب در چشمش آمد چو میغببارید بر چهره سیل دریغ

بنیران شوق اندرونش بسوختحیا دیده بر پشت پایش بدوخت

بر نیکمحضر فرستاد کسدر توبه کوبان که فریاد رس

قدم رنجه فرمای تا سر نهمسر جهل و ناراستی بر نهم

دو رویه ستادند بر در سپاهسخن پرور آمد در ایوان شاه

شکر دید و عناب و شمع و شرابدِه از نعمت آباد و مردم خراب

یکی غایب از خود، یکی نیم مستیکی شعر گویان صراحی بدست

ز سوئی برآورده مطرب خروشز دیگر سو آواز ساقی که نوش

حریفان خراب از می لعلرنگسر چنگی از خواب در بر چو چنگ

نبود از ندیمان گردنفرازبجز نرگس آنجا کسی دیده باز

دف و چنگ با یکدگر سازگاربرآورده زیر از میان ناله زار

بفرمود و درهم شکستند خردمبدل شد آن عیش صافی بدرد

شکستند چنگ و گسستند رودبدر کرد گوینده از سر سرود

بمیخانه در سنگ بردن زدندکدو را نشاندند و گردن زدند

می لاله گون از بط سرنگونروان همچنان کز بط کشته خون

خم آبستن خمر نه ماهه بوددر آن فتنه دختر بینداخت زود

شکم تا بنافش دریدند مشکقدح را برو چشم خونی پر اشک

بفرمود تا سنگ صحن سرایبکندند و کردند نو باز جای

که گلگونهٔ خمر یاقوت فامبشستن نمی‌شد ز روی رُخام

عجب نیست بالوعه گر شد خرابکه خورد اندر آنروز چندان شراب

دگر هر که بر بط گرفتی بکفقفا خوردی از دست مردم چو دف

و گر فاسقی چنگ بردی بدوشبمالیدی او را چو طنبور گوش

جوان را سر از کبر و پندار مستچو پیران بکنج عبادت نشست

پدر بارها گفته بودش بهولکه شایسته رو باش و بایسته قول

جفای پدر برد و زندان و بندچنان سودمندش نیامد که پند

گرش سخت گفتی سخنگوی سهلکه بیرون کن از سر جوانی و جهل

خیال و غرورش بر آن داشتیکه درویش را زنده نگذاشتی

سپر نفکند شیر غران ز جنگنیندیشد از تیغ بُران پلنگ

بنرمی ز دشمن توان کرد دوستچو با دوست سختی کنی دشمن اوست

چو سندان کسی سخت روئی نکردکه خایسک تادیب بر سر نخورد

بگفتن درشتی مکن با امیرچو بینی که سختی کند، سست گیر

باخلاق با هر که بینی بسازاگر زیر دستست اگر سرفراز

که این گردن از نازکی بر کشدبگفتار خوش، و آن سر اندر کشد

بشیرین زبانی توان برد گویکه پیوسته تلخی برد تند روی

تو شیرین زبانی ز سعدی بگیرترشروی را گو بتلخی بمیر

نصیحتگر آمد بایوان شاهنظر کرد در صحنهٔ بارگاه

روان خمر و چنک اوفتاده نگونتو گفتی شدست از بط کشته خون