رساله نصیحةالملوک
کلیات سعدی
ظالم برفت و قاعدهٔ زشت ازو بماندعادل برفت و نام نکو یادگار کرد
اگر هست مرد از هنر بهرهورهنر خود بگوید نه صاحب هنر
سر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم درید
خداوند فرمان و رای و شکوهز غوغای مردم نگردد ستوه
چو گرگان پسندند بر هم گزندبر آساید اندر میان گوسپند
ملک و دولت را بتدبیر بقا دانی که چیستکو بفرمان تو باشد تو بفرمان خدای
مروت نباشد بر افتاده زوربرد مرغ دون دانه از پیش مور
دادگر اندر دو جهان پادشاستورنه هم آنجا و هم اینجا گداست
اگر عنقا ز بی برگی بمیردشکار از صید گنجشکان نگیرد
چو ما را بغفلت بشد روزگارتو باری دمی چند فرصت شمار
چو بیداد کردی توقع مدارکه نامت بنیکی رود در دیار
خطا بین که بر دست ظالم برفتجهان ماند و او با مظالم برفت
ایکه گفتی بد مکن خود بد مکنگفتهٔ خود را تو از خود رد مکن
تا بگفتار خود عمل نکنیهیچ در دیگران اثر نکند