آفتاب از کوه سر بر می‌زند

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

آفتاب از کوه سر بر میزندماهروی انگشت بر در میزند

آن کمان ابرو که تیر غمزه‌اشهر زمانی صید دیگر میزند

دست و ساعد میکشد درویش راتا نپنداری که خنجر میزند

یاسمین بوئی که سرو قامتشطعنه بر بالای عرعر میزند

روی و چشمی دارم اندر مِهر اوکاین گهر میریزد آن زَر میزند

عشق را پیشانئی باید چو میختا حبیبش سنگ بر سر میزند

انگبین رویان نترسند از مگسنوش میگیرند و نشتر میزند

در بروی دوست بستن شرط نیستور ببندی سر بدر بر میزند

سعدیا دیگر قلم پولاد دارکاین سخن آتش بنی در میزند