آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودمتا برفتی ز برم صورت بیجان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاندکه در اندیشهٔ اوصاف تو حیران بودم

بیتو در دامن گلزار نخفتم یکشبکه نه در بادیهٔ خار مغیلان بودم

زنده میکرد مرا دمبدم امید وصالور نه دور از نظرت کشتهٔ هجران بودم

بتولّای تو در آتش محنت چو خلیلگوئیا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یکنفسم بوی تو آرد دم صبحهمه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این میگفتعهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم