آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
کلیات سعدی — غزلیات
آن به که نظر باشد و گفتار نباشدتا مدّعی اندر پس دیوار نباشد
آن بر سر گنجست که چون نقطه بکنجیبنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
ایدوست برآور دری از خلق برویمتا هیچ کسم واقف اسرار نباشد
مَی خواهم و معشوق و زمینی و زمانیکو باشد و من باشم و اغیار نباشد
پندم مده ای دوست که دیوانهٔ سرمستهرگز بسخن عاقل و هشیار نباشد
با صاحب شمشیر مبادت سر و کاریالّا بسر خویشتنت کار نباشد
سهلست بخون من اگر دست برآریجان دادنِ در پای تو دشوار نباشد
ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتارمه را لب و دندان شکربار نباشد
وانسرو که گویند ببالای تو باشدهرگز بچنین قامت و رفتار نباشد
ما توبه شکستیم که در مذهب عشاقصوفی نپسندند که خمار نباشد
هر پای که در خانه فرورفت بگنجیدیگر همه عمرش سر بازار نباشد
عطار که در عین گلابست عجب نیستگر وقت بهارش سر گلزار نباشد
مردم همه دانند که در نامهٔ سعدیمشکیست که در کلبهٔ عطار نباشد
جان در سر کار تو کند سعدی و غم نیستکان یار نباشد که وفادار نباشد