آن را که غمی چون غم من نیست چه داند

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

آنرا که غمی چون غم من نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب میگذراند؟

وقتست اگر از پای درآیم که همه عمرباری نکشیدم که بهجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی کار نبنددور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بیتو بدل برنزدیم آب صبوریدر آتش سوزنده صبوری که تواند؟

هر گه که بسوزد جگرم دیده بگریدوین گریه نه آبیست که آتش بنشاند

سلطان خیالت شبی آرام نگیردتا بر سر صبر من مسکین ندواند

شیرین ننماید بدهانش شکر وصلآنرا که فلک زهر جدائی نچشاند

گر بار دگر دامن کامی بکف آرمتا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند

ترسم که نمانم من ازین رنج دریغاکاندر دل من حسرت روی تو بماند

قاصد رود از پارس بکشتی بخراسانگر چشم من اندر عقبش سیل براند

فریاد که گر جور فراق تو نویسمفریاد برآید ز دل هر که بخواند

شرح غم هجران تو هم با تو توان گفتپیداست که قاصد چه بسمع تو رساند؟

زنهار که خون میچکد از گفتهٔ سعدیهرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند