آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
کلیات سعدی — غزلیات
آن سروناز بین که چه خوش میرود براهوان چشم آهوانه که چون میکند نگاه
تو سرو دیدهٔ که کمر بست بر میانیا مه چهارده که بسر برنهد کلاه؟
گل با وجود او چو گیاهست پیش گلمه پیش روی او چو ستارست پیش ماه
سلطان صفت همیرود و صد هزار دلبا او چنانکه در پی سلطان رود سپاه
گویند ازو حذر کن و راه گریز گیرگویم کجا روم که ندانم گریزگاه
اول نظر که چاه زنخدان بدیدمشگوئی دراوفتاد دل از دست من بچاه
دل خود دریغ نیست که از دست من برفتجان عزیز بر کف دستست گو بخواه
ای هر دو دیده پای که بر خاک مینهیآخر نه بر دو دیده من به که خاک راه
حیفست از آن دهن که تو داری جواب تلخوان سینهٔ سفید که دارد دل سیاه
بیچارگان بر آتش مهرت بسوختندآه از تو سنگدل که چه نامهربانی، آه
شهری بگفتگوی تو در تنگنای شوقشب روز میکنند و تو در خواب صبحگاه
گفتم بنالم از تو بیاران و دوستانباشد که دست ظلم بداری ز بیگناه
بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفتاز دوست جز بدوست مبر سعدیا پناه