آن ماه دوهفته در نقابست
کلیات سعدی — غزلیات
آن ماه دو هفته در نقابستیا حوری دست در خضابست
وان وسمه بر ابروان دلبندیا قوس قزح بر آفتابست
سیلاب ز سر گذشت یاراز اندازه بدر مبر جفا را
باز آی که از غم تو ما راچشمی و هزار چشمه آبست
تندی و جفا و زشتخوئیهر چند که میکنی نکوئی
فرمان برمت بهرچه گوئیجان بر لب و چشم بر خطابست
ای روی تو از بهشت بابیدل بر نمک لبت کبابی
گفتم بزنم بر آتش آبیوین آتش دل نه جای آبست
صبر از تو کسی نیاورد تابچشمم ز غمت نمیبرد خواب
شک نیست که بر ممرّ سیلابچندانکه بنا کنی خرابست
ای شهرهٔ شهر و فتنهٔ خیلفی منظرک النهار و اللیل
هر کو نکند بصورتت میلدر صورت آدمی دوابست
ای داروی دلپذیر دردماقرار ببندگیت کردم
دانی که من از تو برنگردمچندانکه خطا کنی صوابست
گرچه تو امیر و ما اسیریمگرچه تو بزرگ و ما حقیریم
گرچه تو غنیّ و ما فقیریمدلداری دوستان ثوابست
ای سرو روان و گلبن نومه پیکر آفتاب پرتو
بستان و بده بگوی و بشنوشبهای چنین نه وقت خوابست
امشب شب خلوتست تا روزای طالع سعد و بخت فیروز
شمعی بمیان ما برافروزیا شمع مکن که ماهتابست
ساقی قدحی قلندری واردرده بمعاشران هشیار
دیوانه بحال خویش بگذارکاین مستی ما نه از شرابست
باد است غرور زندگانیبرقست لوامع جوانی
دریاب دمی که میتوانیبشتاب که عمر در شتابست
این گرسنه گرگ بی ترحمخود سیر نمیشود ز مردم
ابنای زمان مثال گندموین دور فلک چو آسیابست
سعدی تو نه مرد وصل اوئیتا لاف زنی و قرب جوئی
ای تشنه بخیره چند پوئی؟کاین ره که تو میروی سرابست