آن نه رویست که من وصف جمالش دانم
کلیات سعدی — غزلیات
آن نه رویست که من وصف جمالش دانماین حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من میبینمهمه خوانند نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوستعجب اینست که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشمگر اجازت دهی ایسرو روان بنشانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیستدیر سالست که من بلبل این بستانم
بسرت کز سر پیمان محبت نرومگر بفرمائی رفتن بسر پیکانم
باش تا جان برود در طلب جانانمکه بکاری به ازین باز نیاید جانم
هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیزصبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
عجب از طبع هوسناک منت میآیدمن خود از مردم بیطبع عجب میمانم
گفته بودی که بود در همه عالم سعدیمن بخود هیچ نیم هر چه تو گوئی آنم
گر بتشریف قبولم بنوازی ملکمور بتازانهٔ قهرم بزنی شیطانم