آن نه عشقست که از دل به دهان می‌آید

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

آن نه عشقست که از دل بدهان می‌آیدوان نه عاشق که ز معشوق بجان می‌آید

گو برو در پس زانوی سلامت بنشینآنکه از دست ملامت بفغان می‌آید

کشتی هر که درین ورطهٔ خونخوار افتادنشنیدیم که دیگر بکران می‌آید

یا مسافر که درین بادیه سرگردان شددیگر از وی خبر و نام و نشان می‌آید

چشم رغبت که بدیدار کسی کردی بازباز بر هم منه ار تیر و سنان می‌آید

عاشق آنست که بیخویشتن از ذوق سماعپیش شمشیر بلا رقص کنان می‌آید

حاش لله که من از تیر بگردانم رویگر بدانم که ازان دست و کمان می‌آید

کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیستکاین خدنگ از نظر خلق نهان می‌آید

اندرون با تو چنان انس گرفتست مراکه ملالم ز همه خلق جهان می‌آید

شرط عشقست که از دوست شکایت نکنندلیکن از شوق حکایت بزبان می‌آید

سعدیا اینهمه فریاد تو بیدردی نیستآتشی هست که دود از سر آن می‌آید