از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

از هر چه میرود سخن دوست خوشترستپیغام آشنا نفس روح‌پرورست

هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهٔ؟من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار بصحرا روند و باغصحرا و باغ زنده‌دلان کوی دلبرست

جان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن بخشم رفتهٔ ما آشتی‌کنانباز آمدی که دیدهٔ مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست

شبهای بیتوام شب گورست در خیالور بیتو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوق خوبروی چه محتاج زیورست؟

سعدی خیال بیهده بستی امید وصلهجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار ازین امید درازت که در دلستهیهات ازین خیال محالت که در سرست