اگر به تحفه جانان هزار جان آری
کلیات سعدی — غزلیات
اگر بتحفهٔ جانان هزار جان آریمحقرست نشاید که بر زبان آری
حدیث جان بر جانان همین مثل باشدکه زر بکان بری و گل ببوستان آری
هنوز در دلت ای آفتابرخ نگذشتکه سایهٔ بسر یار مهربان آری
ترا چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب؟تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری؟
ز حسن روی تو بر دین خلق میترسمکه بدعتی که نبودست در جهان آری
کس از کناری در روی تو نگه نکندکه عاقبت نه بشوخیش در میان آری
ز چشم مست تو واجب کند که هشیارانحذر کنند، ولی تاختن نهان آری
جواب تلخ چه داری؟ بگوی و باک مدارکه شهد محض بود چون تو بر دهان آری
و گر بخنده درآئی چه جای مرهم ریش؟که ممکنست که در جسم مرده جان آری
یکی لطیفه ز من بشنو ایکه در آفاقسفر کنی و لطائف ز بحر و کان آری
گرت بدایع سعدی نباشد اندر باربپیش اهل و قرابت چه ارمغان آری؟