اگر به تحفه جانان هزار جان آری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

اگر بتحفهٔ جانان هزار جان آریمحقرست نشاید که بر زبان آری

حدیث جان بر جانان همین مثل باشدکه زر بکان بری و گل ببوستان آری

هنوز در دلت ای آفتابرخ نگذشتکه سایهٔ بسر یار مهربان آری

ترا چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب؟تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری؟

ز حسن روی تو بر دین خلق میترسمکه بدعتی که نبودست در جهان آری

کس از کناری در روی تو نگه نکندکه عاقبت نه بشوخیش در میان آری

ز چشم مست تو واجب کند که هشیارانحذر کنند، ولی تاختن نهان آری

جواب تلخ چه داری؟ بگوی و باک مدارکه شهد محض بود چون تو بر دهان آری

و گر بخنده درآئی چه جای مرهم ریش؟که ممکنست که در جسم مرده جان آری

یکی لطیفه ز من بشنو ایکه در آفاقسفر کنی و لطائف ز بحر و کان آری

گرت بدایع سعدی نباشد اندر باربپیش اهل و قرابت چه ارمغان آری؟