اگر تو پرده بر این زلف و رخ نمیپوشی
کلیات سعدی — غزلیات
اگر تو پرده برین زلف و رخ نمیپوشیبهتک پرده صاحبدلان همیکوشی
چنین قیامت و قامت ندیدهام همه عمرتو سرو یا بدنی شمس یا بناگوشی
غلام حلقهٔ سیمین گوشوار توامکه پادشاه غلامان حلقه در گوشی
بکنج خلوت پاکان و پارسایان آینظاره کن که چه مستی کنند و مدهوشی
بروزگار عزیزان که یاد میکنمتعلیالدوام نه یادی پس از فراموشی
چنان موافق طبع منی و در دل مننشستهٔ که گمان میبرم در آغوشی
چه نیکبخت کسانی که با تو هم سخنندمرا نه زهرهٔ گفت و نه صبر خاموشی
رقیب نامتناسب چه اهل صحبت تست؟که طبع او همه نیش و تو سر بسر نوشی
بتربیت بچمن گفتم ای نسیم صبابگوی تا ندهد گل بخار چاوشی
تو سوز سینهٔ مستان ندیدی ای هشیارچو آتشیت نباشد چگونه برجوشی؟
ترا که دل نبود عاشقی چه دانی چیست؟ترا که سمع نباشد سماع ننیوشی
وفای یار بدنیا و دین مده سعدیدریغ باشد یوسف بهرچه بفروشی