اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

اگر مراد تو ایدوست بی مرادی ماستمراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویشخلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریمتفاوتی نکند چون نظر بعین رضاست

عنایتی که ترا بود اگر مبدّل شدخلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا بهرچه کنی دل نخواهی آزردنکه هرچه دوست پسندد بجای دوست رواست

اگر عداوت و جنگست در میان عربمیان لیلی و مجنون محبتست و صفاست

هزار دشمنی افتد بقول بدگویانمیان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قباپوشمکه در محبت رویش هزار جامه قباست

نمیتوانم بی‌او نشست یک ساعتچرا که از سر جان بر نمیتوانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقیگدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا بعشق تو اندیشه از ملامت نیستو گر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیندضرورتست که گوید بسرو ماند راست

بروی خوبان گفتی نظر خطا باشدخطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوشست با غم هجران دوست سعدی راکه گر چه رنج بجان میرسد امید دواست

بلا و زحمت امروز بر دل درویشاز آن خوشست که امید رحمت فرداست