ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من
کلیات سعدی — غزلیات
ای بدیدار تو روشن چشم عالمبین منآخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
سوزناک افتاده چون پروانهام در پای توخود نمیسوزد دلت چون شمع بر بالین من
تا ترا دیدم که داری سنبله بر آفتابآسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مرویپرده بردار ای بهار و لاله و نسرین من
گر برعنائی برون آئی دریغا صبر و هوشور بشوخی در خرامی وای عقل و دین من
خار تا کی؟ لالهٔ در باغ امیدم نشانزخم تا کی؟ مرهمی بر جان دردآگین من
نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنانتا قلندروار شد در کوی عشق آئین من
از ترشروئی دشمن وز جواب تلخ دوستکم نگردد شورش طبع سخن شیرین من
خلقرا بر نالهٔ من رحمت آمد چند بارخود نگوئی چند نالد سعدی مسکین من
گر بشوخی در خرامد ای دریغا صبر و هوشور برعنائی درآید وای عقل و دین من