ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کلیات سعدی — غزلیات
ای صبر پایدار که پیمان شکست یارکارم ز دست رفت و نیامد بدست یار
برخاست آهم از دل و در خون نشست چشمیا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار
در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زرلیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار
چون قامتم کمان صفت از غم خمیده دیدچون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
سعدی ببندگیش کمر بستهٔ ولیکمنت منه که طرفی ازین برنبست یار
اکنون که بیوفائی یارت درست شددر دل شکن امید که پیمان شکست یار
عمری نهاده روی تعبد بر آستانگفتم مگر دری بگشاید ببست یار
دشمن همین کند که تو کردی بدوستیفیالجمله دوستیست که با دشمنست یار