این چه رفتارست کارامیدن از من میبری
کلیات سعدی — غزلیات
این چه رفتارست کارامیدن از من میبری؟هوشم از دل میربائی عقلم از تن میبری
باغ و لالستان چه باشد آستینی برفشانباغبانرا گو بیا گر گل بدامن میبری
روز و شب میباشد آنساعت که همچون آفتابمینمائی روی و، دیگر باز روزن میبری
مویت از پس تا کمرگه خوشهٔ بر خرمنستزینهار آن خوشه پنهانکن که خرمن میبری
دل بعیاری ببردی ناگهان از دست مندزد شب گردد تو فارغ روز روشن میبری
گر تو برگردیدی از من بیگناه و بیسببتا مگر من نیز برگردم، غلط ظن میبری
چون نیاید دود ازان خرمن که آتش میزنی؟یا ببندد خون ازین موضع که سوزن میبری؟
این طریق دشمنی باشد نه راه دوستیکابروی دوستان در پیش دشمن میبری
عیب مسکینی مکن افتان و خیزان در پیتکان نمیآید تو زنجیرش بگردن میبری
سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهاندر بدریا میفرستی زر بمعدن میبری