با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

با دوست باش گر همه آفاق دشمنندکو مرهمست اگر دگران نیش میزنند

ای صورتی که پیش تو خوبان روزگارهمچون طلسم پای خجالت بدامنند

یک بامداد اگر بخرامی ببوستانبینی که سرو را ز لب جوی برکنند

تلخست پیش طایفهٔ جور خوبرویاز معتقد شنو که شکر می‌پراکنند

ای مُتقی گر اهل دلی دیده‌ها بدوزکاینان بدل ربودن مردم معینند

یا پرده بچشم تامّل فروگذاریا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند

جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیفصندوق سرّ توست نخواهم که بشکنند

حُسن تو نادِرست درین عهد و شعر منمن چشم بر تو و همگان گوش بر منند

گوئی جمال دوست که بیند چنانکه اوست؟الا براه دیدهٔ سعدی نظر کنند