با همه مهر و با منش کینست
کلیات سعدی — غزلیات
با همه مهر و با منش کینستچکنم؟ حظّ بخت من اینست
شاید ای نفس تا دگر نکنیپنجه با ساعدی که سیمینست
ننهد پای تا نبیند جایهرکرا چشم مصلحت بینست
مثل زیرکان و چنبر عشقطفل نادان و مار رنگینست
دردمند فراق سر ننهدمگر آنشب که گور بالینست
گریه گو بر هلاک من مکنیدکه نه این نوبت نخستینست
لازمست احتمال چندین جورکه محبت هزار چندینست
گر هزارم جواب تلخ دهیاعتقاد من آنکه شیرینست
مرد اگر شیر در کمند آردچون کمندش گرفت مسکینست
سعدیا تن بنیستی در دهچاره با سخت بازوان اینست