بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

بخت آئینه ندارم که درو مینگریخاک بازار نیرزم که برو میگذری

من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرمتو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری

بچه ماننده کنم در همه آفاق تراکانچه در وهم من آید تو از آن خوبتری

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشتکه بهر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری

دیدهٔ را که بدیدار تو دل می‌نرودهیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری

گفتم از دست غمت سر بجهان دربنهمنتوانم که بهرجا بروم در نظری

بفلک میرود آه سحر از سینهٔ ماتو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیستتا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند بنیکوئی هستعیبت آنست که هر روز بطبعی دگری

گر تو از پرده برون آئی و رخ بنمائیپرده بر کار همه پرده نشینان بدری

عذر سعدی ننهد هر که ترا نشناسدحال دیوانه نداند که ندیدست پری