بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کلیات سعدی — غزلیات
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانکز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشدداند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگوئید احوال آب چشممتا بر شتر نبندد محمل بروز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرتگریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم بطاقت آمداز بسکه دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقتاندوه دل نگفتم الّا یک از هزاران
سعدی بروزگاران مهری نشسته در دلبیرون نمیتوان کرد الّا بروزگاران
چندت کنم حکایت شرح اینقدر کفایتباقی نمیتوان گفت الّا بغمگساران
شاید که با رفیقان گویند و با عزیزانکین درد ما بسر برد از مهر دوستداران