بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
کلیات سعدی — غزلیات
بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدائی و جورست در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار بروی ما نکنی حکم از آن تستبازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگاردشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق مناز خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجبدر حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجبنه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت بدوستانچون دوست دشمنست شکایت کجا بریم؟
ما خود نمیرویم دوان از قفای کسآن میبرد که ما بکمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که درین حلقهٔ کمندچندان فتادهاند که ما صید لاغریم