بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

بیا بیا که مرا با تو ماجرائی هستبگوی اگر گنهی رفت و گر خطائی هست

روا بود که چنین بیحساب دل ببری؟مکن، که مظلمهٔ خلق را جزائی هست

توانگرانرا عیبی نباشد ار وقتینظر کنند که در کوی ما گدائی هست

بکام دشمن و بیگانه رفت چندین روزز دوستان نشنیدم که آشنائی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشایدکسی نگفت که بیرون ازین دوائی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانیازینطرف که منم همچنان صفائی هست

بدود آتش ماخولیا دماغ بسوختهنوز جهل مصوّر که کیمیائی هست

بکام دل نرسیدیم و جان بحلق رسیدو گر بکام رسد همچنان رجائی هست

بجان دوست که در اعتقاد سعدی نیستکه در جهان بجز از کوی دوست جائی هست