تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
کلیات سعدی — غزلیات
تا کی ای دلبر دل من بار تنهائی کشدترسم از تنهائی احوالم برسوائی کشد
کی شکیبائی توان کردن چو عقل از دست رفت؟عاقلی باید که پای اندر شکیبائی کشد
سروبالای منا گر چون گل آئی در چمنخاک پایت نرگس اندر چشم بینائی کشد
روی تاجیکانهات بنمای تا داغ حبشآسمان بر چهرهٔ ترکان یغمائی کشد
شهد ریزی چون دهانت دم بشیرینی زندفتنه انگیزی چو زلفت سر برعنائی کشد
دل نماند بعد از این با کس که گر خود آهنستساحر چشمت بمقناطیس زیبائی کشد
خود هنوزت پستهٔ خندان عقیقین نقطهایستباش تا گِردش قضا پرگار مینائی کشد
سعدیا دم درکش ار دیوانه خوانندت که عشقگر چه از صاحبدلی خیزد بشیدائی کشد