تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

ترا سریست که با ما فرو نمی‌آیدمرا دلی که صبوری ازو نمی‌آید

کدام دیده بروی تو باز شد همه عمرکه آب دیده برویش فرو نمی‌آید؟

جز اینقدر نتوانگفت بر جمال تو عیبکه مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

چه جور کز خم چوگان زلف مشکینتبر اوفتادهٔ مسکین چو گو نمی‌آید؟

اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریشبد از منست که گویم نکو نمی‌آید

گر از حدیث تو کوته کنم زبان امیدکه هیچ حاصل ازین گفتگو نمی‌آید

گمان برند که در عودسوز سینهٔ منبمرد آتش معنی که بو نمی‌آید؟

چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست؟چه مجلسست کزو های و هو نمی‌آید؟

بشیر بود مگر شور عشق سعدی راکه پیر گشت و تغیر درو نمی‌آید