جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
کلیات سعدی — غزلیات
جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصالشب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یکنفس ای قائد این زمام جمالکه دیده سیر نمیگردد از نظر بجمال
دگر بگوش فراموش عهد سنگین دلپیام ما که رساند مگر نسیم شمال؟
بتیغ هندی دشمن قتال مینکندچنانکه دوست بشمشیر غمزهٔ قتال
جماعتی که نظر را حرام میگویندنظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر بکمند اوفتد عجب نبودعجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنیبراه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینستکه ترک دوست بگویم، تصوریست محال
بخاکپای تو داند که تا سرم نرودز سر بدر نرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آریبآب دیدهٔ خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیستکه ذکر دوست نیارد بهیچگونه ملال
بناله کار میسر نمیشود سعدیولیک نالهٔ بیچارگان خوشست بنال