جمعی که تو در میان ایشانی

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — غزلیات

جمعی که تو در میان ایشانیزان جمع بدر بود پریشانی

ایذات شریف و شخص روحانیآرام دلی و مرهم جانی

خرم تن آنکه با تو پیونددوآن حلقه که در میان ایشانی

من نیز بخدمتت کمر بندمباشد که غلام خویشتن خوانی

بر خوان تو این شکر که می‌بینمبیفایده مگس که میرانی

هرجا که تو بگذری بدین خوبیکس شک نکند که سرو بستانی

هرک این سر دست و ساعدت بیندگر دل ندهد، بپنجه بستانی

من جسم چنین ندیده‌ام هرگزچندان که قیاس میکنم جانی

بر دیدهٔ من برو که مخدومیپروانه بخون بده که سلطانی

من سر ز خط تو بر نمیگیرمور چون قلمم بسر بگردانی

این گرد که بر رخست می‌بینیوان درد که در دلست میدانی

دودی که بیاید از دل سعدیپیداست که آتشیست پنهانی

میگوید و جان برقص میآیدخوش میرود این سماع روحانی