خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
کلیات سعدی — غزلیات
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندمبدیدار تو خوشنودم بگفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها داردمباد آنروز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگیندلمکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازدکجا همتای من باشد که جان در پایت افکندم
بجانت کز میان جان ز جانت دوستر دارمبحق دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت بهر سوئی بیاران پراکندهکه من مهر دگر یاران ز هر سوئی پراکندم
شراب وصلت اندرده که جام هجر نوشیدمدرخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چو پای از جاده بیرون شد چه نفع از رفتن راهم؟چو کار از دست بیرون شد چسود از دادن پندم؟
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردمپدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم
بخواری در پیت سعدی چو گرد افتاده میگویدپسندی بر دلم گردی که بر دامانت نپسندم